وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
ای کمین گاه فلک ابروی توآبروی آفتاب از روی توجای جانها گوشه شب پوش تودام دلها حلقه گیسوی تورنگکی دارد بهشت آباد و باغبر نتابد با دو آب و بوی توچون برابر گونه ئی باشد بجهدملک هر دو عالم و یک موی توسوی خود میخوانیم یک باره گویتا کدامین سوست آخر سوی توکس نداند تا چه ترکی میرودبا جهان از طره ی هندوی توکرد خلقی را چوغنچه چشم بندیک فسون از نرگس جادوی توز آتش دل پیه چشمم آب گشتچربشم این است در پهلوی توبر سر کوی غمت برپا اثیرهای و هوئی میزند بر بوی توکم نگردد رونق حسن تو هیچکز سفر آید سگی در کوی تونیستم نومید کآخر عدل شاهبر کشد کوش دل بدخوی توزلف برگیر از پس گوش ای پسرکژ منه ما را چو شب پوش ای پسراز ره چشمم چو در جان آمدیپیش کش بستان دل و هوش ای پسرهم چنین پیشم کمر بسته چو شمعیکزمان بنشین و می نوش ای پسرشاهد حال است خالت کزرهیبوسه ئی پذرفته ئی دوش ای پسربوسه بخشیدی و وقت آمد بدهبیش از اینم عشوه مفروش ای پسرهم چو بحر از باد مآشوب ای غلامهم چو ابر از رعد مخروش ای پسریا چو روز رفته بیرون شو ز چشمیا، در آی امشب به آغوش ای پسراز پی من، نی ز بهر مدح شاهدر رضای طبع من کوش ای پسرروی در روی جفا آوردهایهرچه توران کرد با من کردهایاز بن و بارم چو گل پرکندهایدر پی جورم چو گل بسپردهایجانم آوردی به لب رحمی بیاراین نه بس رسمی است جان کآوردهایهرکه را زنهاری خود خواندهایتا نه بس زنهاری خود خوردهایشد دریده پرده من در جهانتا تو از من همچو جان در پردهای