ای بخوبی پای بوس عارضت ماه آمدهدست نقص از دامن حسن تو کوتاه آمدهتیر چرخ از ترکش جزع تو یک بیلک شدهلطف جان از خرمن لعل تو یک کاه آمدهدلبربائیهای زلفت را چه دانم گفت لیکجانفزائیهای لعلت سخت دلخواه آمدههر شب از بهر خیالت مردم چشمم باشکحجره را آبی زده پس بر سر راه آمدهدر تک چاه بلا افتاده هم بر آب کارهر که در کوی تو یک کام از سر چاه آمدهوآنکه آهی کرده از دست تو، سر در باختهزین سبب خون من اندر کردن آه آمدهیک عجم بگرفته ظلم شاه عشقت تا دلمدادخواهان پیش فخرالدین عربشاه آمدهنام بی سرمایگان بر گوشه ی دفتر نویسخرج و دخل سعیشان بر کیسه لاغر نویسچو رسانی قوت مشتی قحط فرسود نیازراتب من بر دو یاقوت روان پرور نویسآمد و شد بر سر کوی تو کار پای نیستچون بدین سان خدمتی نازک بود بر سر نویسجان عیسی روی دربار فراقت پست گشتهر کجا ز اینگونه بیکاری بود بر خر نویسمایه ی نیک اختری در خاک این درگاه جویبعد از آن نقش بلا بر دیده اخگر نویستا که هفت اقلیم حسن آید تو را زیر نگیننام و القاب علاءالدوله بر دفتر نویسابر عمانی چمنها را دُرافشان میکندتا دهان باغ را پر زّر رخشان میکنددامن خورشید یک چشمه زاشک شعشعهدامن کهسار پر لعل بدخشان میکندهر شبی قندیل زر اندود این نیلی رواق