زبس که یافت دلم لذت گرفتاریبه دام افتد اگر صد رهش برون آریبه جای خون همه درد و بلا ازو بچکداگر دل من سرگشته راه بیفشاریسیاه گردد روز جهانیان چون شباگر ز چهره ی بختم نقاب بردارینه برق باشد کز رشک چشم گریانمفتاده آتش در جان ابراز آریبه خون بخواهد پرورد خوشه اش نه آببنام شوم من اردانه در زمین کاریچو کاه بر زیر آب دیده گردانمو گرچه هستم چون کوه در گران باریعجب که میل کنم گرچه خون دل باشدمرا که عمر به سر رفته در جگرخواریگداختم تن خود تا کسم نبیند چندبه کوی دوست تردد کنم به دشواری