ای تو ز آغاز و انتها همه داناقدرت تو کرده خاک مرده توانابال فرو ریخت مرغ وهم ز اوجتلال به وصفت زبان فکرت داناقطرهٔ باران کجا و چشمهٔ خورشیدقطره کجا میشود محیط به دریادر رحم و در صدف ز قطرهٔ ناچیزدر سخنگو کنی و لؤلؤ لالاوصف تو از وسعت عقول منزهذات تو ز آلایش صفات مبراگه کنی از خاک کیمیای سعادتلعل بدخش آوری ز صخره صمامی تند از کرم پیله تار بریشمگلبن و آب آورد ز خار و ز خارامن که به کفران نعمت اندرم امروزبر نکنم سر زخجلت تو به فرداچاشنی قدرتت دهد چه حلاوتنوش ز نیش و زخار آرد خرماساخته حلوا ز غوره مشک ترازخونآورد از آب گنده صورت زیباحیف که ذرات عالمند چو خفاشنور تو چون آفتاب بر همه پیداچون بپرد در هوای اوج جلالتکسوت فقرت کند چو راست بر اعضاتاج به سلطان دهد کرامت درویشپشه لاغر کند شکار ز عنقادر خور آشفته نیست ذکر مدیحتکامده احمد به عجز معترف آنجا