گفتمش وقت تو کردیم دل ویران راگفت کس جای به ویرانه دهد سلطان راناوکش خواستم از سینه کشم کز سر عجزدل گرفتش بدو دستی که مکش پیکان راگفتمش رخنه کنم در دل سنگین از آهتیر پرتاب کجا رخنه کند سندان راخط و خال و مژه و زلف تو خوش دام رهندکافران نیک به بستند ره ایمان راجز خم زلف تو کاو سایه بر آن چهره فکندسایبان بر مه و خورشید که کرده بان راتا کی آشفته علی جوئی و گوئی از غیرهر که واجب طلبد نفی کند امکان راشیخ پیمانه شکن رفت خدا را مددیکه به پیمانه می تازه کنم ایمان را