بمسجد رخنه ای بگشای ای زاهد زمیخانهکه از نورش کنی چون طور روشن صحن کاشانهدر آن موقف که ساقی ساغر توحید میبخشدتوهم جامی بزن کز خویش خواهی گشت بیگانهزبان عقل و سود عشق بر مستان بود واضحتو هم بهر زیان و سود عاقل باش و فرزانهزهی بزمی که روشن گشته از نور مه ساقیکه شمع خاوری در پیش شمع اوست پروانهبود تا سر سودای بتان اندر سویدایمبگوش من نخواهد رفت ناصح پند دانانهبیا از خانقه بیرون بهل افسانه و افسونکه جز پیر مغان دیگر ندیدم مرد و مردانهبخم بنشین چو می تا صاف گردد درد عقل توفلاطون کسب حکمت کرد از مستان دیوانهبه جز شور علی آشفته نبود در دماغ منمرا از کاسه سر عشق تا بگشود دندانه