گنه کردن. [ گ ُ ن َه ْ ک َ َد ] ( مص مرکب ) بزه کردن. مرتکب گناه شدن. نافرمانی کردن : مر او را به دینار یاری کنم گنه گر کند بردباری کنم.فردوسی.بر هرکه گنه کرد یکی بند نهادبی هیچ گنه چونکه تو را بند چهار است.ناصرخسرو.در دلم آید که گنه کرده ام کاین ورقی چند سیه کرده ام.نظامی.بی آنکه بدی به جای آن مه کردم یا هیچ گنه نعوذباللَّه کردم.خاقانی.چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی بنده بی جرم و خطایی نه صواب...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) گناه کردن : چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی شده بی جرم و خطایی نه صوابست فراقش . ( سعدی )