گدازان. [ گ ُ ] ( نف مرکب ) بخسان. ( صحاح الفرس ). ذائب. ذوب شونده. در حال گداختن. کسی که ذوب میکند و تصفیه مینماید طلا را. ( از ناظم الاطباء ) : از آن شکرلبانت اینکه دایم گدازانم چو اندر آب شکر.دقیقی.ز پیوند و خویشان شده ناامیدگدازان و لرزان چو یک شاخ بید.فردوسی.چون شکرم در آب گدازان ز عشق توتا عاشقم بر آن لب شکرفروش بر.عبدالواسع جبلی.بل هفت شمع چرخ گدازان شود چو موم از بس که تف رسد ز نفسهای بی م...
فرهنگ عمید
۱. در حال گداختن. ۲. سوزان، سوزاننده: فرو گفت با او سخن های تیز/ گدازان تر از آتش رستخیز (نظامی۵: ۹۲۰ ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - ذوب شونده ذائب در حال ذوب شدن : از آن شکر لبانست این که دایم گدازانم چو اندر آب شکر . ( دقیقی ) ۲ - سوزان سوزنده سوزاننده : فرو گفت با او سخنهای تیز گدازنتر از آتش رستخیز . ( نظامی )