گدازنده. [ گ ُ زَ دَ / دِ ] ( نف ) ذوب کننده. حل کننده. آب کننده : صُهر؛ گدازنده پیه. جَمول ؛ گدازنده پیه. ( منتهی الارب ). گدازنده طلا و مثل آن. ( ترجمان القرآن ). صائغ. مذیب. || آب شونده. ذوب شونده. مجازاً لاغرشونده ( از غم ) : که کامت به گیتی فروزنده بادتن دشمنانت گدازنده باد.فردوسی.فروهشت رستم بزندان کمندبرآوردش [ بیژن را ] از چاه با پای بندبرهنه تن و موی و ناخن درازگدازنده از رنج و درد و نیاز...
فرهنگ عمید
آب کننده، ذوب کننده.
فرهنگ معین
(گُ زَ دِ ) (ص فا. ) ذوب کننده ، آب کننده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - ذوب کننده آب کننده : صهر گدازند. پیه . ۲ - ذوب شونده حل شونده . ۳ - لاغر شونده کاهش یابنده : ... که کامت بگیتی فرازنده باد . تن دشمنانت گدازنده باد . ۴ - قابل گداختن ذوب شدنی : و اندر کو ههای وی ( ماورائ النهر ) معدن سیم است وزر سخت بسیار با هم. جوهر های گدازنده که از کوه خیزد .