پژمریده. [ پ َ م ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) روی بخشکی آورده. خشک شده. خوشیده.افسرده. پلاسیده. بی طراوت. ذَبِب. ذباب : چون برگ لاله بوده ام و اکنون چون سیب پژمریده بر آونگم.رودکی.از این دو همیشه یکی آبداریکی پژمریده شده برگ و بار.فردوسی.گرانمایه سیندخت را خفته دیدرخش پژمریده دل آشفته دید.فردوسی.روی تو چون سنبل تر برشکفته بامدادوان من چون شنبلید پژمریده در چمن.منوچهری.چو کشتی بود مهرش پژمریده امید از آب و...
فرهنگ عمید
پژمرده: چون برگ لاله بوده ام و اکنون / چون سیب پژمریده بر آونگم (رودکی: ۵۲۶ ).