پژمرده. [ پ َ م ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) روی بخشکی آورده. خشک شده. پلاسیده. ترنجیده. چین و شکم بهم رسانیده. خوشیده. ذَبِب. بی طراوت : هر گلی پژمرده گردد زو نه دیرمرگ بفشارد همه در زیر غن.رودکی.ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ ِ کوک خواهی که چون چکوک بپری سوی هوا.لبیبی ( از لغت نامه اسدی ).شود برگ پژمرده و بیخ سست سرش سوی پستی گراید نخست.فردوسی.گیاهان ز خشک و ز تر برگزیدز پژمرده و هرچه رخشنده دید.فردوسی.چو ...
فرهنگ عمید
۱. [مجاز] افسرده، اندوهگین. ۲. پلاسیده، پژمریده.
فرهنگ معین
(پَ مُ دِ ) (ص مف . ) ۱ - اندوهگین ، افسرده . ۲ - بی طراوت ، بی رونق . ۳ - پلاسیده ، خشک شده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- افسرده غمناک اندوهگین. ۲- پلاسیده خشک شده خوشیده . ۳- بی طراوت بی رونق : ( گیاهان ز خشک و ز تر بر گزید ز پژمرده و هر چه رخشنده دید ... ) ( فردوسی )