موقوف کردن. [ م َ / مُو ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ترک کردن و برطرف کردن. ( ناظم الاطباء ). || ایستانیدن. واایستانیدن. به ایستادن داشتن. متوقف ساختن. ( از یادداشت مؤلف ). || بازایستانیدن. بازداشتن. بازداشت کردن. توقیف کردن. تحت نظر گرفتن وزندانی ساختن. محبوس کردن. ( از یادداشت مؤلف ) : سرای بوسهل فروگرفتند و از آن قوم و پیوستگان او که جمله به بلخ بودند موقوف کردند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 330 ). پسرش ر...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - باز داشتن باز داشت کردن . ۲ - از بین بردن ترک کردن . ۳ - معلق کردن وابسته کردن .
مترادف و متضاد
معلق کردن
متوقف کردن، ممنوع کردن
وابسته کردن، منوط کردن
۱. متوقف کردن، ممنوع کردن ۲. معلق کردن ۳. وابسته کردن، منوط کردن
stop (فعل)ایستادگی کردن، ایستادن، موقوف کردن، خواباندن، مانع شدن، خوابیدن، بند اوردن، متوقف ساختن، نگاه داشتن، از کار افتادن، پر کردن، تعطیل کردن، توقف کردن، مسدود ساختن، ایستاندن، سد کردنabolish (فعل)منسوخ کردن، از میان بردن، برانداختن، موقوف...