معانی کلمه : متوقف کردن
فرهنگ فارسی
پایان دادن به کار سامانۀ عامل به قصد خاموش کردن رایانه
(مصدر ) ۱ - بدرنگ وا داشتن. ۲ - در محلی ایستانیدن . ۳ - تعطیل کردن کار یا کارخانه .
مترادف و متضاد
تعطیل کردن
نگه داشتن، وادار به توقف کردن
۱. تعطیل کردن
۲. نگه داشتن، وادار به توقف کردن
gravel (فعل)
متوقف کردن، در شن دفن کردن، شن پاشیدن
فرهنگستان زبان و ادب
{shut down} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] پایان دادن به کار سامانۀ عامل به قصد خاموش کردن رایانه
