متوقف. [ م ُ ت َ وَق ْ ق ِ ] ( ع ص ) درنگ کننده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).- متوقف در امری ؛ مردد در آن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).- متوقف شدن ؛ درنگ کردن. در جائی ایستادن.- || ( در تداول بازار ) ورشکسته شدن. از عهده پرداخت تعهدات برنیامدن.- متوقف شدن کار یا کارخانه و جز اینها ؛ تعطیل شدن آن.- متوقف کردن ؛ بدرنگ واداشتن. در محلی وادار به ایستادن کردن ک...
فرهنگ عمید
۱. ایستاده، در یک جا مانده. ۲. کسی که بر چیزی درنگ کند، درنگ کننده. ۳. حیران، عاجز، درمانده.
فرهنگ معین
(مُ تَ وَ قِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) درنگ کننده ، در یک جا ایستاده .
فرهنگ فارسی
دریکجامانده، ایستاده، کسی یاچیزی که دریک حالت بماند ( اسم ) ۱ - درنگ کننده توقف کننده . ۲ - در محلی ایستنده جمع : متوقفین .