معلوم کردن. [ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) شناسانیدن. اطلاع دادن. خبردادن. ( ناظم الاطباء ) : و چون بازگشت معلوم کردند که خزر مستولی شده اند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 94 ).خاقانی آن تست به هر موجبی که هست معلوم کن ورا که تو خود زآن کیستی.خاقانی.سعدیا تا کی سخن در علم موسیقی رودگوش جان باید که معلومش کنی اسرار دل.سعدی.و حکمت چیزهای کلی را معلوم کند. ( مصنفات بابا افضل ج 2 ص 395 ).- معلوم کسی کردن ؛ به ا...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - شناساندن مطلع کردن : و حکمت چیزهای کلی را معلوم کند . ۲- آشکار کردن .