کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : مرصع کردن
تلفظ بین المللی :
/morˈassaʔ kˈardan/
تلفظ :
[moR'assa? k'aRdan]
پیمایش سریع
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
در مرتع پرورش احشام کردن
مربع کردن
مرصع
مرصع خوانی
مرصع زبان
مرصع کار
مرصع کاری
مرصع خانم
مرصع پلو
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
فرهنگ فارسی
(مصدر ) جواهر نشاندن با گوهر آراستن : همچو فرعونی مرصع کرده ریش برتر از عیسی پریده از خریش ٠ ( مثنوی )
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
jewel (فعل)مرصع کردن، با گوهر اراستنgem (فعل)مرصع کردن، جواهر نشان کردنenchase (فعل)قلم زدن، نشاندن، کار گذاشتن، در نگین گذاشتن، مرصع کردنstud (فعل)اراستن، پر کردن، نشاندن، مرصع کردن، میخ زدنset with jewels (فعل)مرصع کردن...
کلمات مرتبط
در مرتع پرورش احشام کردن
مربع کردن
مرصع
مرصع خوانی
مرصع زبان
مرصع کار
مرصع کاری
مرصع خانم
مرصع پلو
نظرات