معانی کلمه : مرصع
لغت نامه دهخدا
مرصع. [ م ُ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر ارصاع . رجوع به ارصاع شود. || خرمابن بچه دار. ج ، مراصع. (منتهی الارب ). نخل که آن را «رصع» باشد.ج ، مراصیع. (از اقرب الموارد). و رجوع به رصع شود.
فرهنگ عمید
۱. چیزی که در آن جواهر نشانده باشند، جواهر نشان، گوهرنشان.
۲. (ادبی ) ویژگی شعری که دارای آرایۀ ترصیع باشد.
۲. (ادبی ) ویژگی شعری که دارای آرایۀ ترصیع باشد.
فرهنگ معین
(مُ رَ صَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) جواهرنشان ، به جواهر آراسته .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: morassae) (عربی) آنچه با جواهر تزئین شده باشد ، جواهر نشان ؛ (در ادبیات) ویژگی شعری که آرایهی ترصیع در آن بهکار رفته باشد ؛ (در خوشنویسی) یکی از انواع خطوط عربی .
مترادف و متضاد
آراسته، جواهرنشان، زرنشان، گوهرنشان
carbuncled (صفت)
مزین به یاقوت قرمز، مرصع، دمل دار
