معانی کلمه : مباشرت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. نظارت کردن.
۲. [قدیمی] به دست خود کاری کردن، به نفس خود کاری انجام دادن، اقدام به کاری کردن.
۳. [قدیمی] جماع کردن.
۲. [قدیمی] به دست خود کاری کردن، به نفس خود کاری انجام دادن، اقدام به کاری کردن.
۳. [قدیمی] جماع کردن.
فرهنگ معین
(مُ ش رِ ) [ ع . مباشرة ] (مص ل . ) ۱ - پیشکاری . ۲ - کارگزاری . ۳ - همکاری . ۴ - همدستی .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
کار پردازی
مترادف و متضاد
نظارت کردن
جماع کردن، آرمیدن
اقدام کردن، پرداختن
کارگزاری، تصدی، سرپرستی، نظارت
آرمش، جماع، همخوابگی، مباضعت، مجامعت، نزدیکی
۱. آرمش، جماع، همخوابگی، مباضعت، مجامعت، نزدیکی
۲. جماع کردن، آرمیدن
۳. کارگزاری، تصدی، سرپرستی، نظارت
۴. نظارت کردن
۵. اقدام کردن، پرداختن
