فرتوت. [ ف َ ] ( ص ) پیر سالخورده و خرف شده و ازکاررفته را گویند. ( برهان ). خرف. ( فرهنگ اسدی ). فرتود. در کردی فُرتوته به معنی عجوزه. ( از حاشیه برهان چ معین ) : پیر فرتوت گشته بودم سخت دولت تو مرا بکرد جوان.رودکی.جهانی شده فرتوت چو پاغنده سروگیس کنون گشت سیه موی و عروسی شده جماش.بوشعیب.دم مرگ چون آتش هولناک ندارد ز برنا و فرتوت باک.فردوسی.کنون شویش بمرد و گشت فرتوت وز آن فرزند زادن شد سترون.منو...
فرهنگ عمید
پیر سالخورده و ازکارافتاده، بسیارپیر: پیر فرتوت گشته بودم سخت / دولت او مرا بکرد جوان (رودکی: ۵۰۹ ).
فرهنگ معین
(فَ ) (ص . ) = فرتود: پیر، سالخورده و از کار افتاده .
فرهنگ فارسی
فرتود، بسیارپیر، پیرسالخورده وازکارافتاده ( صفت ) پیر سالخورده و از کار افتاده . پیر سالخورده و خرف شده و از کار رفته را گویند .