سربسر. [ س َ ب ِ س َ ] ( ص مرکب ) برابر و این کنایه از امری است که زیان و سود او برابر باشد یا چیزی که از یکی طلب داشته باشد مساوی آن باشد که به او دادنی باشد میگوید سربسر شدیم. ( آنندراج ) : یار من محتشمانند و مرا شاعر نام شاعرم لیکن با محتشمان سربسرم.فرخی.زرق پیش آر چوزراق شود با توسربسر باش و همی دار بمقدارش.ناصرخسرو.فردا که از این دیر فنا درگذریم با هفت هزارسالگان سربسریم.خیام.شخصی در حمام وضو...
فرهنگ معین
( ~ . بِ. سَ ) (ق مر. ) ۱ - همه ، سراسر. ۲ - برابر.
فرهنگ فارسی
سراسر، سرتاسر، همه، همگی، برابر ۱ - سراسر سر تاسر همه جملگی : عالم همه سربسر رباطی است خراب در جای خراب هم خراب او لیتر ( حافظ ) . ۲ - برابر یکسان .
مترادف و متضاد
all over (قید)سراسر، سرتاسر، در هر قسمت، سربسر، بطور سراسریentirely (قید)سرتاسر، سربسر، کاملا، کلا، یکجاtotally (قید)سرتاسر، سربسر، کاملا، روی هم رفته، کلا، جمعا، بطور سرجمع...