معانی کلمه : سراسر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. سرتاسر، از این سر تا آن سر، سربه سر، همه.
۲. (قید ) کلاً، تماماً.
۲. (قید ) کلاً، تماماً.
فرهنگ معین
(سَ سَ ) (ق مر. ) تمام ، همه .
فرهنگ فارسی
همه، همگی، ازاین سرتا آن سر، سرتاسری
سر تا سر تمام همه : جمعیت سراسر خیابان را اشغال کرده بود .
ده قاقازان بخش ضیائ آباد شهرستان قزوین دارای ۳٠۷ تن سکنه است آب آن از رودخانه دگرمانچای تامین میشود.
سر تا سر تمام همه : جمعیت سراسر خیابان را اشغال کرده بود .
ده قاقازان بخش ضیائ آباد شهرستان قزوین دارای ۳٠۷ تن سکنه است آب آن از رودخانه دگرمانچای تامین میشود.
مترادف و متضاد
تمام، تمام
واژه نامه بختیاریکا
( ● ) ؛ از سمت سر؛ با سر
قِم وُر قم
قِم وُر قم
