سر برکردن. [ س َ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) سر برآوردن که کنایه از یاغی شدن و نافرمانی کردن باشد. ( برهان ) ( آنندراج ). || گذشتن. بررفتن. درگذشتن : گر خرد را بر سر هشیار خویش افسر کنی سخت زود از چرخ گردان ای پسر سر برکنی.ناصرخسرو. || بیرون آوردن سر از جایی. بیرون شدن نگاه کردن را. خروج. درآمدن. خارج شدن : کس را از غوریان زهره نبودی که از برج سر برکردندی. ( تاریخ بیهقی ).سر برکن ای منوچهر از خاک تا ...
فرهنگ معین
( ~ . بَ کَ دَ ) (مص ل . ) سربلند کردن ، سر درآوردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - سر بالا کردن . ۲ - نافرمانی کردن عصیان کردن .