معانی کلمه : سر
لغت نامه دهخدا
سر. [ س ِرر ] (اِخ ) وادیی است در بطن حله . (از آنندراج ) (از معجم البلدان ).
سر. [ س ِرر ] (اِخ ) روستایی است به یمن . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (معجم البلدان ).
سر. [ س ُرر ] (ع مص ) شاد کردن کسی را. (منتهی الارب ). مقابل اِحزان . (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
نوعی کفش که رویۀ آن را از نخ میبافند؛ گیوه.
امر پوشیده و نهفته؛ راز.
〈 سرّ لدن (لدنی): راز الهی: ◻︎ تا که در هر گوش نآید این سخن / یک همی گویم ز صد سرّ لدن (مولوی: ۱۰۶).
فرهنگ معین
( ~ .) (اِ.) نوعی ماهی .
(س رُ) [ ع . ] (اِ.) راز.
( ~ .) (ص .) سرخ ، سرخ رنگ .
خوردن (سُ. دَ) (مص ل .) لیز خوردن .
( ~ .) (اِ.) شرابی که از برنج سازند.
(سُ) (اِ.) کفشی که از ریسمان بافند؛ موزه .
و کار (سَ رُ) (اِمر.) 1 - کار. 2 - معامله .
به راه ( ~ . بِ) (ص مر.)مطیع ، فرمانبردار.
برتافتن ( ~ . بَ تَ) (مص ل .) سرپیچی کردن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
وادی است در بطن حله
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش مازنی
۱چمن ۲لیز
بی حس – کرخت
۱سرو ۲سرخ دار
۱سحر و جادو ۲راز
۱سبزی سیر ۲بی میل و سیر
پیشوندی به معنی دوباره،در معادل فارسی
۱سیر – مخالف گرسنه ۲سیر – واحد وزنی معادل ۷۵ گرم
۱نخست – بالا ۲همسر ۳پسوند مکان مثل بنه سر ۴اضافه و بهره ...
۱سر کله ۲رییس – سرکرد – بزرگ ۳به آن سوگند هم خورند مثل ته ...
گویش اصفهانی
تکیه ای: sar
طاری: sar
طامه ای: sar
طرقی: sar/ küvi
کشه ای: kalla
نطنزی: ser
مترادف و متضاد
موزه
سرخ، سرخرنگ
اسم ≠ آبیرنگ
اخفا، مکتوم، نهانی
شیب، لیز، لغزنده، لغزان
تارک، راس، فرق، کله، مخ ≠ پا، ته
راز، رمز، مصاص، امرپوشیده، کار نهانی
۱. راز، رمز، مصاص، امرپوشیده، کار نهانی
۲. اخفا، مکتوم، نهانی
۱. شیب، لیز، لغزنده، لغزان
۲. موزه
۳. سرخ، سرخرنگ ≠ آبیرنگ
