سالخورد. [ خوَر / خَرْ / خُرْ ] ( ن مف مرکب ) بسیار سال. پیر. معمر و او را سالخورده هم میگویند. ( برهان ). بسیارسال برخلاف خورده سال.صاحب بهار عجم سال خورد را بواو نوشتن در رسم الخط خطا دانسته. ( آنندراج ). پیر. ( غیاث ). پیر فرتوت. ( رشیدی ). معمر. سالدیده. ( استینگاس ص 642 ) : سرد است روزگار و دل از مهر سرد نی می سالخورد باید و ما سالخورد نی.شاکر بخاری.چه گفت آن سراینده سالخوردچو اندرز نوشین روا...
فرهنگ عمید
۱. سال دیده، سالمند، کهنسال، بزرگسال، کلان سال، پیر: برآورد سر سال خورد از نهفت / نگر تا چه پیرانه گفت (سعدی۱: ۱۸۲ ). ۲. آن که یا آنچه سال های بسیار بر او گذشته باشد، دیرینه، کهنه: ز تدبیر پیر کهن برمگرد / که کارآزموده بود سال خورد (سعدی۱: ۷۴ ).
فرهنگ معین
(ص مف . ) سالخورده .
فرهنگ فارسی
سال خورده، سال دیده، سالمند، کهنسال، پیر، کهنه ( صفت ) بسیار سال معمر سالخورده .