معانی کلمه : سالخورده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
= سال خورد: دهقان سال خورده چه خوش گفت با پسر / کای نور دیده به جز از کشته ندروی (حافظ: ۹۷۰ ).
فرهنگ معین
(دِ ) (ص مف . ) ۱ - پیر، کهنسال . ۲ - کهنه ، قدیمی .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - بسیار سال فرتوت معمر . ۲ - کهنه قدیمی دیرینه .
مترادف و متضاد
صفت پیر، زال، سالمند، شیخ، فرتوت، کلانسال، کهنسال، مسن، معمر ≠ خردسال، کمسن
واژه نامه بختیاریکا
کَل پیر
