کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه سالخورده | کلماتور
معانی کلمه : سالخورده
تلفظ بین المللی :
/sɑlxˈorde/
تلفظ :
[sAlx'oRde]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
کلمات مرتبط
سالخورده شدن
سالخورده و فرتوت
سالخورده، سالخورده
دیدار بانوی سالخورده
روزگار سپری شده مردم سالخورده
پیر سالخورده
رز سالخورده
ملاقات با بانوی سالخورده
ملاقات بانوی سالخورده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
سالخورده. [ خوَر / خَرْ / خُرْ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) کنایه از بسیارسال. ( انجمن آرا ). فرتوت و معمّر. ( شرفنامه منیری ). سالدیده. مسن. سالخورده : دَهری ؛ مرد سالخورده. هِرمِل ؛ ناقه سالخورده. دَویل ؛ گیاه سالخورده. دَهکَم ؛ پیر سالخورده. هجف ، هجفجف ؛ شترمرغ سالخورده. هَدم ؛ پیر سالخورده. فانی ؛ پیر سالخورده. ( منتهی الارب ) : یارب چرا نبرد مرگ از مااین سالخورده زال بن انبان را.منجیک.فژآگن نیم س...
فرهنگ عمید
= سال خورد: دهقان سال خورده چه خوش گفت با پسر / کای نور دیده به جز از کشته ندروی (حافظ: ۹۷۰ ).
فرهنگ معین
(دِ ) (ص مف . ) ۱ - پیر، کهنسال . ۲ - کهنه ، قدیمی .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - بسیار سال فرتوت معمر . ۲ - کهنه قدیمی دیرینه .
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
صفت پیر، زال، سالمند، شیخ، فرتوت، کلانسال، کهنسال، مسن، معمر ≠ خردسال، کمسن
aged (صفت)مسن، سالخورده، پیر، معمر، سالارelderly (صفت)مسن، سالخوردهold (صفت)مسن، سالخورده، پیر، سالار، قدیمی، کهنه، باستانی، گذشته، پارینه، دیرینه، عتیق، سابق، فرسوده، سابقی، زر، کهن سال، کهنه کار، پیرانهaging (صفت)سالخورده، کهنsenile (صفت)سالخورده، پیر، خرف، وابسته به پیریsenescent (صفت)سالخورده، پیرhoary (صفت)سال...
واژه نامه بختیاریکا
کَل پیر
کلمات مرتبط
سالخورده شدن
سالخورده و فرتوت
سالخورده، سالخورده
دیدار بانوی سالخورده
روزگار سپری شده مردم سالخورده
پیر سالخورده
رز سالخورده
ملاقات با بانوی سالخورده
ملاقات بانوی سالخورده
نظرات