زخم کردن. [ زَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خسته و مجروح کردن. ( آنندراج ). زدن. ضربه وارد آوردن : غلامی که ویرا اقماش گفتندی... در آمد و بر شیر زخمی استوار کرد چنانکه بدان تمام شد. ( تاریخ بیهقی ). اول کسی که تبرزین و ناچخ بساخت او بود تا مزدک را زخم کند . ( فارسنامه ابن البلخی چ 1 ص 90 ).خر ز بهر دفع خار از سوز دردجفته می انداخت صد جا زخم کرد.مولوی.نهضت فرمودن رکاب مبارک ملک معظم به اوق... و ستدن قصیل و...
فرهنگ معین
( ~. کَ دَ ) (مص ل . ) جنگ کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) جنگ کردن نبرد کردن . خسته و مجروح کردن آسیب وارد کردن زیان رساندن بر شکافتن زخمی
مترادف و متضاد
harrow(فعل)
ازردن، اشفته کردن، غارت کردن، جریحه دار کردن، زخم کردن، با چنگک زمین را صاف کردن