معانی کلمه : زخم
لغت نامه دهخدا
زخم . [ زَ ] (اِخ ) در نهایه است که نام کوهیست نزدیک مکه . (از منتهی الارب ).
زخم . [ زَ ] (ع مص ) سخت راندن کس را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد)(از متن اللغة) (از تاج العروس ) (از ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(زُ) [ ع . زهم ] (اِ.) (عا.) طعم و بویی که از سفیدة تخم مرغ خام یا از گوشت خام هنگام پختن در آب برآید.
(زَ) [ په . ] (اِ.) 1 - خراش یا بریدگی هر بخشی از بدن . 2 - مجروح . 3 - ضربه . ؛ به ~ کاری زدن کنایه از: برای آن کار مورد بهره برداری قرار دادن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
آزردگی وخراش یابریدگی عضوی ازاعضای بدن که از، آن خون وچرک بیاید، خراش بوسیله آلت برنده برپوست
( اسم ) طعم و بویی که از سفیده تخم مرغ خام یا گوشت خام هنگام پختن در آب بر آید .
در نهایه است که زخم نام کوهیست نزدیک مکه
( اسم ) طعم و بویی که از سفیده تخم مرغ خام یا گوشت خام هنگام پختن در آب بر آید .
در نهایه است که زخم نام کوهیست نزدیک مکه
دانشنامه عمومی
زخم
گویش مازنی
زخم
/zaKhm/ زخم
گویش اصفهانی
تکیه ای: zaxm
طاری: zaxm
طامه ای: zaxm
طرقی: zaxm
کشه ای: zaxm
نطنزی: zaxm
مترادف و متضاد
زخم
جراحت، جریحه، خراش، خستگی، ریش، ضرب، قرح، ناسور، نیش
واژه نامه بختیاریکا
تَل رُه؛ زَم؛ تلیش
