معانی کلمه : روشناس کردن
لغت نامه دهخدا
روشناس کردن. [ ش ِک َ دَ ] ( مص مرکب ) مشهور و معروف کردن :
مجنون که خویش را بجهان روشناس کرد
پیداست عاشقی نتوان در لباس کرد.ورجوع به روشناس شود.
مجنون که خویش را بجهان روشناس کرد
پیداست عاشقی نتوان در لباس کرد.ورجوع به روشناس شود.
فرهنگ فارسی
مشهور و معروف کردن
