روشناس. [ ش ِ ] ( ن مف مرکب ) کنایه از شخص مشهور و معروف و آشنای همه کس. ( برهان قاطع ). مشهور که بتازیش وجیه خوانند. ( شرفنامه منیری ). کسی که او را بمجرد دیدن توان شناخت که فلانی است. ( آنندراج ). کنایه از شخص معروف و مشهور و وجیه. ( از غیاث اللغات ).وجیه. ( مهذب الاسماء ). کنایه از شخص مشهور است که آشنای همه کس باشد. ( انجمن آرا ). آنکه مردم بسیاری او را شناسند. کسی که عده کثیری باحوالش آشنایی ...
فرهنگ عمید
معروف، مشهور، نامدار، سرشناس: ندانم کس از مردم روشناس / کزآن مردمی نیست بر وی سپاس (نظامی۵: ۷۶۷ ).
فرهنگ معین
(ش ِ ) (ص فا. ) ۱ - سرشناس ، مشهور. ۲ - ستاره .
فرهنگ فارسی
روی شناس، معروف، مشهور، نامدار ( صفت ) ۱ - مشهور معروف . ۲ - ستاره کوکب جمع روشناسان . مشهور که بتازیش وجیه خوانند . کسی که او را بمجرد دیدن توان شناخت که فلانی است .