رنجانیدن. [ رَ دَ ] ( مص ) رنجاندن. متعدی رنجیدن. رنج دادن کسی را. ( آنندراج ). رنجیدن کنانیدن. آزردن. باعث اذیت شدن. ( ناظم الاطباء ). به رنج انداختن. ایذاء. رنج دادن کسی را به دست یا زبان یا عملی ناهنجار و ناسزاوار. رجوع به رنجیدن شود : چو دانی که بر تو نماند جهان چه رنجانی از آز جان و روان.فردوسی.به بینندگان آفریننده رانبینی مرنجان دو بیننده را.فردوسی.روانت مرنجان و مگداز تن ز خون ریختن بازکش خ...
فرهنگ فارسی
رنجانده متعدی رنجیدن رنج دادن کسی را آزردن
مترادف و متضاد
dissatisfy (فعل)ناخشنود کردن، رنجانیدن، ناراضی کردن، ناخرسند کردنdisoblige (فعل)رنجانیدن، دل کسی را شکستن، ممنون نکردن، تقاضای کسی را انجام ندادنdisplease (فعل)رنجانیدن، دلگیر کردن، خوشایند نبودنpinprick (فعل)رنجانیدن، خلیدن با نوک سنجاق...