دمیده. [ دَ دَ / دِ ] ( ن مف ) فوت کرده. پف کرده. || که در آن بدمند. نای و بوق و مشک و هر چیزی که در آن دمیده باشند : ز نای دمیده بر آهنگ دورگمان بود کآمد سرافیل و صور.نظامی. || آماسیده. بادکرده. ورم کرده. پف کرده. بالاآمده از پوکی. ( یادداشت مؤلف ): رخاخ ؛ زمین دمیده که زیر پا شکسته گردد. باجر؛ کلان شکم و آماسیده و دمیده جوف. ( منتهی الارب ). || خروشیده. غریده : شب تاختنی کرد چو عفریت دمیده بر م...
فرهنگ عمید
۱. وزیده. ۲. روییده.
فرهنگ معین
(دَ دِ ) (ص مف . ) ۱ - فوت کرده ، پف کرده . ۲ - وزیده . ۳ - روییده . ۴ - طلوع کرده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - فوت کرده پف کرده . ۲ - وزیده . ۳ - روییده . ۴ - طلوع کرده .