دماغ سوختن. [ دَ / دِ ت َ ] ( مص مرکب ) محنت بسیار کشیدن. ( ناظم الاطباء ) ( غیاث ). دماغ پختن. کنایه است از رنج و محنت بسیار کشیدن ، و به صورت لازم و متعدی هر دو استعمال می شود. ( از آنندراج ) : به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت هنوز جهل مصورکه کیمیایی هست.سعدی.از صحبت صوفی منشان سوخت دماغم ای باده پرستان ره میخانه کدام است ؟سعدی.به سینه هر نفسم صدهزار داغ مسوزبرای سوختنم این قدر دماغ مسوز.باقر کاشی ...