بی سامان. ( ص مرکب ) ( از: بی +سامان ) بی ترتیب. ( ناظم الاطباء ). بی نظم : گرچه بی سامان نماید کارسهلش را مبین کاندرین کشور گدایی رشک سلطانی بود.حافظ.- کار بی سامان ؛ کار بی نظم و انضباط و خراب. کار نابسامان : ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان گرم بود گله ای رازدار خود باشم.حافظ. || آنکه اسباب معیشت نداشته باشد. ( ناظم الاطباء ). بی برگ و توشه. ( آنندراج ). فقیر. ( از ناظم الاطباء ) : و حلیله ای...
فرهنگ عمید
۱. بی نظم وترتیب. ۲. بی برگ، بی توشه، بینوا. ۳. بی خانمان، بی سروسامان.
فرهنگ معین
(ص مر. ) ۱ - بی نظم و ترتیب . ۲ - فقیر، درویش .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - بی ترتیب بی نظم ۲ - بی برگ بی توشه . ۳ - بیخانمان . ۴ - فقیر .