بی سر و سامان. [ س َ رُ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + سر + و + سامان ) محتاج. مفلس. بی برگ و توشه. ( آنندراج ). بینوا. || پریشان و مشوش. ( ناظم الاطباء ). شوریده. شوریده دل. پریشان خاطر. مضطرب. پریشان حال : عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چندخویشتن بی دل و دل بی سر و سامان دیدن.سعدی.عاشقی سوخته ای بی سر و سامان دیدم گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را.سعدی.دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شد...
فرهنگ عمید
۱. بی نظم وترتیب، آشفته، درهم. ۲. بی خانمان. ۳. بی برگ، بی توشه.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - بی نظم بی ترتیب . ۲ - بی خانمان ۳ - بی یار و یاور بیکس . ۴ - بینوا فقیر . ۵ - پریشان مشوش .