بندگی کردن. [ ب َ دَ / دِ ک َدَ ] ( مص مرکب ) خدمت کردن. اطاعت کردن : یکی بندگی کردم ای شهریارکه ماند ز من در جهان یادگار.فردوسی.صد بندگی شاه ببایست کردنم ازبهر یک امید که ازوی روا شدم.ناصرخسرو.بعهد تو نسزد بندگی غیر تو کردن نکرد بر لب دریا کسی بخاک تیمم.ابن یمین.حافظ برو که بندگی بارگاه شاه گر جمله می کنند تو باری نمی کنی.حافظ. || طاعت و عبادت کردن : گر همی نعمت دایم طلبی او رابندگی کن بدرستی و ب...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - غلامی کردن بنده بودن . ۲ - نوکری کردنخدمت کردن.۳ - پرستش کردن. ۴ - اطاعت کردن انقیاد ورزیدن .
مترادف و متضاد
اطاعت کردن، انقیاد ورزیدن
خدمت کردن، خدمتگزاری کردن
پرستش کردن، عبادت کردن ≠ خیانت کردن
۱. پرستش کردن، عبادت کردن ۲. اطاعت کردن، انقیاد ورزیدن ۳. خدمت کردن، خدمتگزاری کردن ≠ خیانت کردن ۴. نوکری کردن ≠ آقایی کردن ۵. نوکر بودن ≠ ارباب بودن