آسیمه سر. [ م َ / م ِ س َ ] (ص مرکب ) آسیمه سار. سرگشته . سرگردان . متحیر : وزآن پس شنیدم یکی بد خبرکزآن نیز بر، گشتم آسیمه سر. فردوسی .ایمه دوران چو من آسیمه سر است نسبت جور بدوران چه کنم ؟ خاقانی . || گیج . پریشان حواس . شیفته گونه . شوریده حال : من بنده که نزدیک تو شعر آرم باشم آسیمه سر و ساده دل و خیره و واله . منوچهری . || مضطرب . مشوش . پریشان خاطر.آشفته : خدنگی بر اسب سپهبد [ طوس ] بزد [ فر...
فرهنگ عمید
= سراسیمه: ◻︎ آسیمهسار و سرنگون، او از برون، من از درون / او غرق خوی، من غرق خون، او منتظر من محتضر (قاآنی: ۲۸۵).