کری کردن. [ ک ِک َ دَ ] ( مص مرکب ) ارزیدن. بچیزی بودن. سود داشتن. ارزش داشتن. ( یادداشت مؤلف ). کرا کردن : گو بیاییدو ببینید این شریف ایام راتا شما را شاعری کردن کند هرگز کری.منوچهری.یکی برای تماشا به خشک رود برآی کری کند که برآیی به خشک رود کری.ابوالفرج رونی.چند گویی ز چرخ و مکر و فنش به خدا گر کری کند سخنش.سنائی.زار مانده ست مرده ری دنیانکند جست را کری دنیا.سنائی.غمت به گرد دل من همی چه می گرد...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) کرا کردن : ( گو بیایید و ببینید این شریف ایام را تا کند هرگز شما را شاعری کردن کری ? ) ( منوچهری )