معانی کلمه : ملام
لغت نامه دهخدا
ملام . [ م ُ ] (ع ص ) نکوهش کرده شده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
سرزنش کردن.
ملوم؛ ملامتشده.
سرزنش کردن.
ملوم، ملامت شده.
ملوم، ملامت شده.
فرهنگ معین
(مُ) [ ع . ] (ص .) ملامت شده ، ملوم .
(مَ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) سرزنش کردن . 2 - (اِمص .) سرزنش .
(مَ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) سرزنش کردن . ۲ - (اِمص . ) سرزنش .
(مُ ) [ ع . ] (ص . ) ملامت شده ، ملوم .
(مُ ) [ ع . ] (ص . ) ملامت شده ، ملوم .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ملامت شده ملوم .
زره پوش . زره پوشنده
زره پوش . زره پوشنده
