فرونشاندن. [ ف ُ ن ِ دَ ] ( مص مرکب ) فروکشتن و اطفاء. ( یادداشت بخط مؤلف ). خاموش کردن چراغ و آتش و جز آن : قالب برگشت و آتش فرونشاندند. ( قصص الانبیاء ). دررسی و این آتش فرونشانی. ( تاریخ بیهقی ). آتش آتش فرومی نشاند. ( ترجمه تاریخ یمینی ). || جایگزین کردن گوهر و دانه های گرانبها بر روی زینت آلات : زرگرفرونشاند کرف سیه به سیم من باز برنشاندم سیم سره به کرف.کسائی. || تسکین دادن. آرام کردن : به ت...
فرهنگ عمید
۱. تسکین دادن، آرام کردن. ۲. برطرف کردن تشنگی، گرسنگی، گرما، و مانند آن. ۳. خاموش کردن. ۴. پایین آوردن از مقام.
فرهنگ معین
(فُ. نِ دَ ) (مص م . ) ۱ - پایین آوردن . ۲ - ته نشین کردن . ۳ - کم کردن از شدت چیزی . ۴ - خاموش کردن . ۵ - آرام کردن ، تسکین دادن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - پایین نشاندن ۲ - ته نشین کردن ۳ - کم کردن حرارت چیزی ۴ - خاموش کردن ۵ - کم کردن حدت چیزی ۶ - آرام کردن تسکین دادن .
مترادف و متضاد
curb (فعل)فرو نشاندن، محدود کردن، ممانعت کردن، تحت کنترل دراوردن، محکم مهارکردن، دارای دیواره یا حایل کردنsuppress (فعل)موقوف کردن، خواباندن، فرو نشاندن، توقیف کردن، مانع شدن، منکوب کردن، پایمال کردن، سرکوب کردن، تحت فشار قرار دادن، فشاراوردن برcalm (فعل)ارام کردن، ساکت کردن، فرو نشاندنappease (فعل)ارام کردن، ساکت کردن، خواباندن، تسکین دادن، فرو نشاندنstanch (فعل)فرو نشاندن، بند اوردن، خاموش کردن،...