معانی کلمه : غژیدن
لغت نامه دهخدا
غژیدن . [ غ ِ دَ ] (مص ) کشیدن (بر زمین و جز آن ). (از فرهنگ شعوری ج 2 ورق 187 ب ).
فرهنگ عمید
۱. خود را روی زمین کشیدن، نشسته روی زمین خزیدن: گر تو باشی راست ور باشی تو کژ / پیشتر می غژ بدو واپس مغژ (مولوی: ۲۴۳ )، باز حس کژ نبیند غیر کژ/ خواه کژ غژ پیش او یا راست غژ (مولوی: ۶۱۵ ).
۲. بر روی هم افتادن دو چیز: زاغ بیا بان گزید، خود به بیابان سزید / باد به گُل بر وزید، گُل به گِل اندر غژید (کسائی: ۳۳ ).
۲. بر روی هم افتادن دو چیز: زاغ بیا بان گزید، خود به بیابان سزید / باد به گُل بر وزید، گُل به گِل اندر غژید (کسائی: ۳۳ ).
فرهنگ معین
(غَ دَ ) ۱ - (مص ل . ) خزیدن . ۲ - به هم چسبیدن . ۳ - (مص م . ) طبقه طبقه روی هم گذاشتن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) نشسته راه رفتن چنانکه کودکان و مردم شل و زمین گیر روند خزیدن ۲ - برهم نشستن دو چیز بهم چسبیدن ۳ - ( مصدر ) طبقه طبقه روی هم گذاشتن .
