کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه سرگرای | کلماتور
معانی کلمه : سرگرای
تلفظ بین المللی :
/sarɡarˈɑje/
تلفظ :
[saRgaR'Aje]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
کلمات مرتبط
سرگرایی کردن
سرگرایی
سرگرا
سرگران
سرگرانی
سرگرانی کردن
سرگرمی
سرسرای فروش بلیت
سرسرای تاتر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
سرگرای. [ س َ گ َ / گ ِ ] ( نف مرکب ) آنکه سرش بگردد. ( آنندراج ). || مجازاً سرکوب کننده. نابودکننده. آنچه قصد کوفتن یا انداختن سر کند :
چو من گرزه سرگرای آورم
سرانشان همه زیر پای آورم.
فردوسی.
رجوع به گرای شود.
فرهنگ عمید
۱. سرگراینده، سر پیچی کننده، سرکش، نافرمان.
۲. بی قرار، بی آرام.
فرهنگ معین
( ~ . گَ ) (ص فا. ) ۱ - بی قرار. ۲ - نافرمان .
فرهنگ فارسی
آنکه سرش بگردد . یا مجازا سر کوب کننده . نابود کننده .
کلمات مرتبط
سرگرایی کردن
سرگرایی
سرگرا
سرگران
سرگرانی
سرگرانی کردن
سرگرمی
سرسرای فروش بلیت
سرسرای تاتر
نظرات