سروقد. [ س َرْوْ ق َدد / ق َ ] ( ص مرکب ) که قد او در راستی و موزونی چون سرو بود. سروقامت. بلندبالا. سرواندام : یکی سروقدی و سیمین بدن دلارام و خوشخوی و شیرین سخن.فردوسی.بزم تو از ساقیان سروقد چون بوستان قصر تو از لعبتان قندلب چون قندهار.فرخی.گرد آورم سپاهی دیبای سبزپوش زنجیرزلف و سروقد و سلسله عذار.منوچهری.جوابش داد خورشید سخنگوی نگار سروقد یاسمن بوی.( ویس و رامین ).زین سروقدی ماه رخی غرچه نژادی ...
فرهنگ عمید
خوش قدوقامت، بلندبالا، سروقامت.
فرهنگ فارسی
که قد او در راستی و موزنی چون سرو بود سرو قامت . بلند بالا . سرو اندام .