معانی کلمه : رخت انداختن
لغت نامه دهخدا
رخت انداختن. [ رَ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) یا رخت انداختن در جایی. کنایه از اقامت کردن. از حرکت بازایستادن و ماندن. توقف کردن در جایی :
گفتی از آن حجره که پرداختند
رخت عدم در عدم انداختند.سپه را یکی بانگ برداشت سخت
که دیگر مران خر بینداز رخت.
گفتی از آن حجره که پرداختند
رخت عدم در عدم انداختند.سپه را یکی بانگ برداشت سخت
که دیگر مران خر بینداز رخت.
فرهنگ معین
( ~. اَ تَ ) (مص ل . ) اقامت کردن ، فرود آمدن .
فرهنگ فارسی
کنایه از اقامت کردن از حرکت باز ایستادن و ماندن .
