معانی کلمه : دود
لغت نامه دهخدا
دود. (هندی ، اِ) اسم هندی لبن است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
دود. [ دَ ] (ع مص ) کرم افتادن در طعام . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کرمناک شدن طعام . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
کرمها.
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. ) جسمی تیره و بخاری شکل و شبیه ابر که به سبب سوخت اشیاء پدید آید و به هوا رود. ، ~از بینی برآمدن کنایه از: غمگین شدن ، خشمگین شدن . ،~ از کنده بلند شدن کنایه از: از ریشه مایه گرفتن ، از اصل بزرگتر سرچشمه گرفتن
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
گازهای حاصل از احتراق مخلوط سوخت و هوا در محفظۀ احتراق
جسم تیره رنگ شبیه به بخاریاابرکه هنگام سوختن، چیزی از آن جدامیشودوبهوامیرود
( اسم ) کرم
اسم هندی لبن است .
( اسم ) کرم
اسم هندی لبن است .
دانشنامه عمومی
دُوْدُ:(dowdo) در گویش گنابادی یعنی دویدن ، با سرعت زیاد حرکت کردن روی پاها ، عجله کردن
گویش اصفهانی
تکیه ای: dü
طاری: dü
طامه ای: dü
طرقی: dü
کشه ای: di
نطنزی: duy
مترادف و متضاد
fume (اسم)
گاز، بخار، دود
whiff (اسم)
وزش، باد، بو، پرچم، پف، دود، نفخه
smoke (اسم)
دود، استعمال دود
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
دی؛ کر و دی
فرهنگستان زبان و ادب
{exhauthorst , exhauthorst gases, exhauthorst fumes, combustion products} [قطعات و مجموعه های خودرو] گازهای حاصل از احتراق مخلوط سوخت و هوا در محفظۀ احتراق
