دستوری. [ دَ ] ( حامص مرکب ) وزارت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). وزیری : بدو گفت قیصر که جاوید زی که دستوری خسروان را سزی.فردوسی. || ( اِ مرکب ) اجازه. اذن. رخصت و اجازت. ( برهان ) ( غیاث ). دستور. هوادة. ( منتهی الارب ). اذن. ( دهار ) : اگر دستوری باشد بنده به مقدار دانش خویش... بازگوید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 398 ). قاضی را دستوری است که چنین مصالح بازمی نماید که همه را اجابت باشد. ( تاریخ بیهقی ). ...
imperative (صفت)حتمی، الزام اور، دستوری، امریdirectorial (صفت)هادی، هدایتی، مربوط به کارگردان، دستوری، مدیریتیgrammatical (صفت)دستوری، صرف و نحوی، مطابق قواعد دستورmagistral (صفت)قطعی، قاطع، دستوری، امرانه، ...
فرهنگستان زبان و ادب
{grammarian} [زبان شناسی] کسی که تخصص او در حوزۀ دستور است
متـ . دستورنویس {grammatical} [زبان شناسی] 1. مربوط به دستور زبان
2. ویژگی جمله ای که با قواعد ارائه شده در دستور خاص یک زبان مطابقت دارد