کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی کلمه : حبس کردن
تلفظ بین المللی :
/hˈabs kˈardan/
تلفظ :
[h'abs k'aRdan]
پیمایش سریع
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
حبس یا وقف کردن
بی حس و بی روح کردن
بی حس کردن
حس کردن
حب کردن
دوباره حس کردن
حس کردنی
حبس
حبس ابد
مترادف و متضاد
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
زندانی کردن، بازداشت کردن، محبوس کردن، اسیر کردن، به زندان انداختن، گرفتار کردن ≠ آزاد کردن
arrest (فعل)توقیف کردن، باز داشتن، محبوس کردن، حبس کردن، ناگهان توقیف کردن، جلوگیری کردنjail (فعل)محبوس کردن، حبس کردنtie up (فعل)حبس کردن، بستن، مقید کردن، پیچیدنincarcerate (فعل)حبس کردن، زندانی کردن، در زندان نهادنembay (فعل)توقیف کردن، حبس کردن، محصور کردنgrate (فعل)ساییدن، ازردن، حبس کردن، رنده ک...
کلمات مرتبط
حبس یا وقف کردن
بی حس و بی روح کردن
بی حس کردن
حس کردن
حب کردن
دوباره حس کردن
حس کردنی
حبس
حبس ابد
نظرات