تعجیز. [ ت َ ] ( ع مص ) درنگی گردانیدن کسی را. ( زوزنی ). درنگی کردن. ( مجمل اللغة ). بازداشتن از چیزی و بر درنگ داشتن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). تثبیط. ( اقرب الموارد ). || عاجز گردانیدن. ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) ( از اقرب الموارد ). || به عجز منسوب کردن. ( زوزنی ) ( مجمل اللغة ). منسوب به عجز کردن کسی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). به عجز و عدم ا...
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع . ] (مص م . ) درمانده کردن .
فرهنگ فارسی
۱ -( مصدر ) درمانده کردن.۲ - درمانده خواندن . درنگی گردانیدن کسی را