انباردن. [ اَم ْ دَ ] ( مص ) پر کردن و انبار کردن چیزی از چیزی دیگر. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ). انباشتن. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). پر کردن. انبار کردن. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ) : تو جیحون مینبار هرگز بمشک که من برگشایم در گنج خشک.دقیقی.بینبارم این رود جیحون بمشک بمشک آب دریا کنم پاک خشک.دقیقی.ای شاه قلعه های دگر ساز کاین وزیرسالی دگر بزرّ بینبارد این حصار.فرخی.وآنگ...
فرهنگ عمید
= انباشتن: به یک سخن دهن ظلم را فروبندی / به یک سخا شکم آز را بینباری (ظهیرالدین فاریابی: ۱۶۶ ).
فرهنگ معین
( ~ دَ ) (مص م . ) نک انباشتن .
فرهنگ فارسی
انبارد خواهد انبارد بینبارانبارنده انبارده انبارش ) پر کردن انبار کردن.