معانی کلمه : امیز
لغت نامه دهخدا
امیز. [ اَ ی َ ] (ع ن تف ) ممتازتر. برتر: و کان ابن بطلان اعذب الفاظاً و اکثر ظرفاً و امیز فی الادب [ من ابن رضوان ] . (عیون الانباء ج 1 ص 242 س 3).
فرهنگ عمید
( آمیز ) ۱. = آمیختن
۲. آمیخته با (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): خشم آمیز، عبیرآمیز، مردم آمیز، مشک آمیز، دلم رمیدۀ لولی وشی ست شورانگیز / دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز (حافظ: ۵۳۶ ).
۳. (اسم مصدر ) [قدیمی] نزدیکی کردن، مقاربت، جماع.
۴. [قدیمی] همنشینی، دوستی، مراوده.
۲. آمیخته با (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): خشم آمیز، عبیرآمیز، مردم آمیز، مشک آمیز، دلم رمیدۀ لولی وشی ست شورانگیز / دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز (حافظ: ۵۳۶ ).
۳. (اسم مصدر ) [قدیمی] نزدیکی کردن، مقاربت، جماع.
۴. [قدیمی] همنشینی، دوستی، مراوده.
فرهنگ فارسی
( آمیز ) ۱ - آمیزش مخلوط کردن . ۲ - معاشرت . ۳ - مباشرت آرمش آمیغ . ۴ - ( اسم ) در بعضی کلمات مرکب بمعنی ( آمیزنده ) آید : مردم آمیز رنگ آمیز . ۵ - ( اسم ) در برخی کلمات مرکب بمعنی ( آمیخته ) : حسرت آمیز شهوت آمیز شهد آمیز نوش آمیز .
ممتازتر . برتر
ممتازتر . برتر
