معانی کلمه : رنگ امیز
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
( رنگ آمیز ) ۱. کسی که رنگ ها را به هم مخلوط کند، نقاش: از پی نقش های جان آویز / اختران نقش بند و رنگ آمیز (سنائی: ۲۱۸ ).
۲. [قدیمی، مجاز] حیله گر، نیرنگ باز، مکار: دلم ربودۀ لولی وشی ست شورانگیز / دروغ وعده و قّتال وضع و رنگ آمیز (حافظ: ۵۳۶ ).
۳. (صفت مفعولی ) [قدیمی، مجاز] آمیخته با ریا، ریایی.
۲. [قدیمی، مجاز] حیله گر، نیرنگ باز، مکار: دلم ربودۀ لولی وشی ست شورانگیز / دروغ وعده و قّتال وضع و رنگ آمیز (حافظ: ۵۳۶ ).
۳. (صفت مفعولی ) [قدیمی، مجاز] آمیخته با ریا، ریایی.
فرهنگ معین
( رنگ آمیز ) ( ~. )(ص فا. ) ۱ - نقاش . ۲ - حیله گر، مکار.
فرهنگ فارسی
( رنگ آمیز ) ( صفت ) ۱ - رنگ آمیخته . ۲ - نقش شده .
